|
سلام خوبین؟؟؟؟؟؟ دیروز امتحان پایان ترم زبان داشتم . نمی دونم خوب دادم یا نه . اما دوستم که دو تا ترم قبل بالاترین نمره کلاس بود و همیشه از امتحاناش راضی بود . اومد بیرون گفت خراب کردم گفتم خوب پس خدا به داد ما برسه . البته نه اینکه قبول نشم اما با نمره پایین قبول میشم که ترجیح میدم بیفتم تا با نمره کم قبول شم . وقتی نمرت کم باشه یعنی هیچی یاد نگرفتی . در واقع من یاد گرفتم اما مشکلم معنی کلمات که خیلی بهم کمک میکنه اما هنوز نتونستم باهاشون کنار بیام . بهتر از ترم قبلم اما در حد این ترم هم نیستم . هر چه سطحمونم بره بالاتر با کلمات بیشتری رودررو میشیم . به هر حال... امروز عصر میرم نتیجه امتحان و میگیرم هر چه شد مهم نیست . قبول شدم با نمره خوب خیلی خوشحال میشم قبول نشدم برام مهم نیست باز می خونم . دیگه بدتر از کنکورم نمیشه که مریض شدم و نشد امتحان بدم و باز روز از نو روزی از نو نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؟؟؟؟ خوش باشین و موفق
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط مینا
|
دارم دیوونه میشم .
دارم روانی میشم . دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه و تاااااااااااا می تونم خدا رو صدا کنم . قربون بزرگیش برم نمی دونم چرا همش ازم توقع داره صبر کنم هر چی میگم خدا جون تو که منه بندتو می شناسی اینجوری نمی کشم بیا و زودتر به این بنده حقیر کمک کن . یه جورایی بهم میگه کمک می کنم . امااااااااااا . صبر داشته باش . با مسائلی که تو هفته اخیر پیش اومده بود فکر می کردم تو این هفته یه چند قدمی میرم جلو ( که هنوزم میشه که بشه) اما خودم می خوام جلوشو بگیرم . احساس کردم خدا داره بهم حالی میکنه که بازم صبر کن . و بذار ... . پست قبلی فقط طلسم های شکسته شده رو گفتم . اما نگفتم چیزاییش هنوز مونده . ولی خدا رو شکر میکنم چندتاییش رو به راه شد و هنوز که هنوزه : امیدم بهش نا امید نشده و هر روز بیشتر دستم و به طرفش دراز میکنم و میگم به هیچ بنده ایت و هیچ چیزی اعتقاد و اعتماد ندارم و می دونم که تویی و فقط تویی که می تونی کمکم کنی چون همه چیز دست خودته به دادم برس که بتونم و ... کنار بیام (در هر صورتی ... ) ببخشید که این پست یه مقداراتی مبهم بود اما نوشتمش . که در آینده بخونمش و از این که این بحران ها تمام شد و گذشت خوشحال بشم و انرژی بگیرم برای رودرور شدن با بحران های دیگه ای که قراره باهاشون مواجه بشم .
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط مینا
|
بالاخره ما نمردیم و باز رنگ و روی اینجا رو دیدیم بالاخره ننه . بابامون از سفر حج برگشتن و ما تا دیروز هم مهمون داشتیم و من بیچاره بیرون نمیرم بالاخره من بعد از این همه تعطیلی باز مخم اومد سر جاش و راحت می تونم انگلیسی صحبت کنم به دلیل دوری بیش از حد از فضای زبان انگلیسی :دی و کار نکردن . جلسات اول صدای استادمون در اومده بود که تو چه مرگت شده چرا حرف نمی زنی ولی الان دیگه خوب شدم بالاخره طلسم شکست و من میرم کلاس ورزش امروز جلسه سومم هست . طلسم کلاس خصوصی هم که می گفتن فعلا جا نداریم شکست و دیروز زنگ زدن گفتن بیا ثبت نام کن وووووووووووووووووووووووووووووووو بالاخره طلسم ضربه روحی که خورده بودم شکست :دی (منظور همون میگرنم که نذاشت من برم مرحله دوم کنکورم شرکت کنم ) و با دبیرم برنامه ریزی کردیم که باز من بخونم و برم خونشون تست بزنم و .... ااااااااااااااااااااااااااااااااا چقدر کار داشتم که نمی شد انجامشون بدم و بالاخره :دی درست شد
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط مینا
|
|
من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید
من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم