تبليغاتX
روز بارونی

هر وقت مامان و بابا میرن مسافرت خیلی حالم میگیره اصلا تحمل جای خالیشونو ندارم

مخصوصا وقتی به این فکر میکنم که تو این مدت باید با آقایون تنها باشم بیشتر حالم میگیره آخه ...

اما این ۸ روز اصلا احساس نکردم که مامان اینا نیستن دلم خیلی براشون تنگ شده و خیلی به مامان احتیاج دارم اما خدا حق خالمو حلال کنه تو این ۸ روز از همه نظر هوامون و داره وقتی مامان اینا نیستن به این دو تا خیلی بد نمی گذره آخه غذاشون آمادست کسی هم هست که خرت و پرتاشونو از تو راه برداره اما به من خوش نمی گذره آخه باید به اندازه ی یه مامان کار کنم ولی حالا که خاله هست به خاسر اون باید رعایت کنن و ...

اومدم اینجا اینو بنویسم برای تشکر  (هر چند که خودش نمی خونتش) اما خواستم جز خاطراتم باشه که هیچوقت از بین نره .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط مینا |

به به . به به :

مینا خانوم وارد می شود :دی (بعد از صد سال )

سلام علیک و رحمت الله خوبین خوشین ؟ ما نمردیمااااااااااااااااااااااااااااااا زنده ایم (حالاحالاها از دست من نجات پیدا نمی کنین .

از همتون بابت عید ندیدنی معذرت می خوام و . آخه نبودم

کجا بودم ؟ بقیش و اگر قابل می دونین بخونین خودتون می دونین .

روز عید ۳۰ اسفند ۸۷ :

 بعد از سال تحویل طبق معمول همه ساله خانه ی مادر بزرگ که ما بهش میگیم (ننه) تا آخر شب هم اونجا بودیم بعد هم جووونا ساعت ۱۲:۳۰ شب رفتیم ساحلی خوش گذرونی . دیگه نشد بیام

۱ فروردین ۱۳۸۸ :

۹ بیدار شدم بقیه ی وسایلم رو برداشتم و یه سر رفتم بیرون کار داشتم اومدم خونه ناهار خوردم ۱:۱۵ میلاد رسوندم ترمینال که برم شیراز ۶ رسیدم با خالم رفتم خونه ی دوستش عید دیدنی و ...

۲ فروردین :

۸:۳۰ بیدار شدم با خاله صبحانه خوردیم همه چیزو چک کردیم زنگ زدیم تاکسی تلفنی رفتیم فرودگاه ( شاید تعجب کنید که چرا فقط میگم خاله ... . آخه خالم مجرد ) ساعت ۱۱ سوار هواپیما شدیم ۱:۳۰ دیگه آزاد بودیم تو فرودگاه آزاد بودیم خلاصه خیلی وسایل برداشتن و .... اومدیم بیرون میدان آزادی و انقلاب رفتیم که تو فرودگاه بیکار نبوده باشیم منم از فرصت استفاده کردم ۶ تا لاک خریدم  ساعت ۷ رسیدیم فرودگاه رشت دایی و پویا اومدن دنبالمون رفتیم خونشون و ....

۳ فروردین :

اصل موضوع رو میگم . عصر آماده شدیم رفتیم انزلی خونه ی پدر عروس برای حنا بندون تا ۲ شب زدیم و رقصیدیم :دی

۴ فروردین :

بازم اصل موضوع عصر اول رفتیم خونه ی پدر عروس برای عقد و بعد همه با هم رفتیم تالار خیلی خوش بود جاتون سبز تا ۱:۳۰ - ۲ تالار بودیم بعد اومدیم خونه باز تا ۴ صبح بزن و بکوب

۵ فروردین :

هم صبح هم بعد از ظهر با زن دایی رفتیم بازار بعد هم .... بخوام بگم حوصلتون سر میره

۶ فروردین :

رفتیم انزلی با پویا و زندایی بازار و خونه ی داداشش خیلی خرید کردم حسابی حال و احوالم خوش شد

۷ فروردین :

با خاله و زندایی رفتیم بام لاهیجان و کوه شیطان سوار تله کابین شدیم خیلی باحال بود زیر پامون تمام چایی بود بعد منظره خیلی زیبایی بود به هر کس که نرفته پیشنهاد میکنم بره . بعد شب هم رفتیم خونه ی بابای زندایی برای خداحافظی خالم و و با پویا هممون برگشتیم خونه .

۸ فروردین :

خواهر و شوهر خواهر و بچه هاشون دعوت بودن برای ناهار ۵ رفتن با خاله خداحافظی کردیم و با دایی رفتن فرودگاه من و زندایی و پویا هم رفتیم بیرون و بقیش حوصلتون سر نمی برم .

از این به بعد جاهایی که می خوام خلاصه کنم به جای بقیش حوصلتون سر نمی برم ... نقطه می زارم

۹ فروردین :

با دایی و رندایی و پویا رفتیم انزلی ناهار و تو پارک کنار موج شکن خوردیم و بعد رفتیم تا آخر موج شکن و بعد یه سر خونه ی داداش زندایی زدیم بعد رفتیم بازار و باز خونهی داداشش شام خوردیم دور هم خوش گذروندیم ...

۱۰ فروردین :

خانواده زندایی مهمون داشتن رفتیم خونشون و...

۱۱ فروردین :

با زن دایی رفتیم بیرون دقیق چه کار کردیم و نمی دونم

۱۲ فروردین :

از ظهر رفتیم انزلی تمام خانواده زندایی خونه ی داداش دومیش جمع شدن و بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم عید دیدنی خونه ی ۳ تا از اقوامشون و بعد از اون راه با دایی . زندایی . خواهرش و شوهرش رفتیم بیرون بعد اومدیم خونهی داداشش شام خوردیم و حرف زدیم و ۲ خانواده رفتن خونه ی داداش بزرگه و ما موندیم خونهی داداش دومی زندایی و تا ۳:۳۰ بیدار بودیم

۱۳ فروردین :

ناهار خونه ی داداش بزرگ . عصر زدیم و رقصیدیم . بعد رفتیم بیرون تا ساعت ۱۱ فکر کنم  و باز همه تقسیم شدن خونهی دو داداش

۱۴ فروردین :

تا ۴ خونشون بودیم بعد برگشتیم رشت و من سوغاتی هایی که می خواستم و خریدم اومدیم خونه و تا ۳ من و پویا بیدار بودیم

۱۵ فروردین :

جز بدترین روز زندگیم بود با دایی که شب قبل خداحافظی کردم چون شبا بیدار و صبح خواب ۷:۳۰ زن دایی من و پویا رو بیدار کرد پویا به خاطر اینکه حالش گرفته بود نرفت مدرسه با هم سوار ماشین شدیم رفتیم خونه ی بابای زن دایی تا ۹:۱۵ اونجا بودیم و بدترین موقع رسید با همه خداحافظی کردم اما با زندایی و پویا خیلی سخت آخرین لحظه خداحافظی کردیم هر سه مون بغض کرده بودیم اما به خاطر هم گریه نکردیم من با خواهر و شوهر .... سوار ماشین شدم از اونجا که دور شدیم اشکام سرازیر شد . چون بلیط گیرمون نیومده بود از رشت تا تهران با اتوبوس و بعد با هواپیما ساعت ۱۰ شب رسیدم بوشهر با روحیه ی خیلی خوب اما ناراحت به خاطر از دست دادن این همه خوشی و دوری از کسانی که تو این چند روز همه کار کردن که به من خوش بگذره بعد هم که زنگ زدم برای تشکر و اینکه رسیدم بوشهر فهمیدم زندایی و پویا هم گریه کردن مخصوصا پویا که باعث شد بیشتر حالم بگیره .

تو این مدت خیلی کارای دیگه کردیم که خوش گذشت اما اگر می خواستم بگم شما باید یه روز کامل و برای خوندنش می گذاشتین همین الان هم شرمندتون هستم که زحمت کشیدین و خوندینش

از ۱۶ فروردین به بعد زندگی عادیم باز شروع شده اما از فردا باز فرق میکنه چون مامان و بابا روزی خودتون و خونواده باشه دارن میرن مکه خالم اومده اینجا که تو این چند روز که نیستن به ما خیلی بد نگذره

ببخشید که سرتون و درد آوردم . خواهش میکنم ناراحت نشین اما خواستم خاطراتم و داشته باشم و اینکه شما دوستان همیشگی با خوندنش و نظراتتون جزیی از این خاطرات بشین

بازم بابت سر نزدن عذر خواهی میکنم ایشالله جبران میشه

منتظرتونم نظر بدین حالا اگر خواستین بد و بیراه بگین که چرا این همه وقتتون گرفتم یا اینکه انتقاد کنین خلاصه هر چه از دوست رسد نیکوست .


پ.ن:

باعث شرمندگی . به وبلاگ هر کس که سر زدم باید میگفتم سال جدید که دیگه تمام شد و تبریک میگم

دیگه ببخشید با تاخیر سر زدم 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط مینا |

من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید

من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم

Home
Email
Night Skin