|
سلام دلیل اول که اومدم اینجا : پیشاپیش به همتون عید و تبریک میگم ایشالله که همه سال پر خیر و برکتی داشته باشید و با شادی های بسیار و اتفاق های خوب و .... و همچنین خودم سالی متفاوت با امسال داشته باشم اما دلیل دوم : فردا 30 اسفند و آخرین روز سال 87 و امکان داره آخرین روزای .... قبلانا خیلی دلم می گرفت و دوست داشتم بیام اینجا و درد و دل کنم اما به دلایلی .... نمی شد اما از این به بعد شاید تغییراتی تو این وبلاگ پیش بیاد شاید پست هایی و بخونید که تا حالا اینجا کوچکترین اشاره ای بهش نشده . اینجوری شروع میکنم : تنها چیزی که میگم اینه که نزدیک به 4 - 4 ماه و نیم که زندگیم از این رو به اون رو شده در واقع می خواستم درستش کنم مشکلاتی داشتم که داشت دیوونم می کرد و خواستم ازشون نجات پیدا کنم اما یه ضرب و المثلی داریم که دقیقا وصف حال منه : (از چاله افتادم تو چاه ) حالا دارم روانی میشم و تازگی ها هم کارم به جایی رسیده که هر روز سرم درد میکنه در واقع همش احساس میکنم یه چیز سنگینی رو پیشونیمه و داره اذیتم میکنه حالم داره به هم می خوره از اینکه تو جمع قرار دارم مخصوصا تو جمع های خوش که همیشه دنبالشون بودم اما باید همش دروغی برای اینکه دیگران متوجه حالم نشن بخندم . خوش باشم و ... همش سعی میکنم خودم و با چیزایی سرگرم کنم اما باز ذهنم میره طرفش . مشکل جدید دیگه ای هم که تازگی ها اضاف شده اینه که شب ها در مورد مشکلم خواب می بینم منی که خیلی کم پیش میاد خواب ببینم یا اگر ببینم یادم باشه خواب های جور واجور مثل دیشب 2 بار از خواب پریدم . همش دستم بالاست و از خدا کمک می خوام و احساس میکنم که خودش که داره منو تو این راه ها قرار میده تا درس هایی بگیرم اما من که صبر عیوب ندارم که . تو خونه خیلی عصبی و پرخاشگر شدم در حدی که دیروز پای سفره ناهار بابام گفت مینا بابا چته همش دعوا داری . از خودم خجالت کشیدم اما باز ... قدرت تشخیصم اومده پایین نمی دونم چی درسته ؟ چی غلت ؟ فقط امیدوارم سال که عوض میشه زندگی منم رنگ دیگه به خودش بگیره نمیگم برگردم به قبل چون از قبلم ناراضیم و نمی خوام تو این وضعم بمونم چون این وضع هم افتضاحه . تنها چیزی که می تونم بگم اینه که خدا آرامش و بهم برگردونه . ببخشید که شب عیدی به جای اینکه چیزای خوب براتون بنویسم از مشکلات نوشتم اما خواستم سال جدید اومد و من حرف جدید زدم تعجب نکنید شاد و موفق باشید . به امید اینکه کارامون تمام بشه بتونم به وبلاگ همتون سر بزنم بازم پیشاپیش عیدتون مبارک . سال خوبی داشته باشید . پ.ن. اینجا یه چیزی نوشتم اما پشیمون شدم و پاکش کردم ولی خواستم اثری ازش باشه برای خودم و کسایی ... که معنیشو می دونن . باز من شدم .... و .... پ.ن.2 ساعت :2 بامداد آخزین روز 87 این نوشته خیلی به حال و روزم می خورد به خاطر همین گذاشتمش اینجا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مینا
|
امروز از ساعت 7 قرار بوده ما بریم شیراز اما تا الان که ساعت 11:52 هنوز هیچ خبری نیست آقای پدر جان صبح براشون کار پیش اومد نشد بریم قرار بود 10 بریم باز نشد بعد لطف فرمودن زنگ زدن چیزاتون آماده کنین من ساعت 11 میام بعد به من میگه مینااااااااااااااااااااا تو که همیشه معطلم میکنی آماده باشی هاااا منم گفتم چشم از اون ساعت تا الان من 10 بار وسایلم جمع کردم ساکمو بستم و باز بازش کردم :دی اما بابام هنوز نیومده :)) قرار بود خودم تنها برماااااااااااااااااااااااااا به خاطر اینکه می دونستم بابام آخر به خاطر کارش همینجوری سرم میاره قبول کردن اما بعد مامانم گفت تو می خوای بری دکتر من مگه می زارم تنها بری . مادررررررررررررررررررررررررر من دست بردار مگه من بچم . نه بحث بچگی نیست من باید بدونم دکتر چی میگه و نمیگه . بهش میگم من 1شنبه برنامه دارمااااااااااااااااااااااااااااا میخوام صبح زود سوار اتوبوس بشم بیام بوشهر که عصر به جشن برسم میگه باشه .... بعد آقای پدر میگن چون فقط 1 روزه و صبح زود بر می گردین خودم میام می رسونمتون و بر می گردیم . مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان می دونم فردا هم همینجوری سرم میارن و من خسته و خورد میام جشن البته اگر لطف کنن زود برسوننم ایشالله که فردا همه چیز خوب پیش بره و همونجور که همه می خوان بشه . تا فردا باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط مینا
|
هنوووووووووووووووووووووووووووووووووووزز نفسی میاد و میره .
وااااااااااااااااااای خونه خیلی داغونه . نجاری داریم به خاطر همین خونه .......... تازه اول کاریم . دارم دیوونه میشم که آخرش چی میشه . سوالی برام پیش اومده که داره مغزم و می سوزونه : چرا بعضی ها وقتی به یه جایی میرسن فکر می کنن حالا دیگه ... . ۱۲/۱۴ وقت دکتر (برای میگرنم داشتم ) از کلاسم زدم این همه راه رفتم شیراز . خونواده هم کشوندم از کارو زندگی شدییییییییییییم بعد که زنگ میزنیم که بگیم ما وقت داشتیم امروزو کی بیایم گوشی جواب نمی دادن بابام ورداشته رفته اونجا . رو درش یادداشت نوشته که خانم دکتر از تاریخ ۱۴ تا ۱۸ اسفند در مرخصی تشریف دارن . وقتی بابام بهم گفت کارد میزدن خونم در نمی اومد . این ترم به دلیل اینکه ترم قبل به خاطر غیبت هام نمرم کم شده بود اصلا غیبت نکردم برای وقت دکتر مجبور شدم غیبت کنم که بعد .... خوب بابا جان شما که روز اول کلاس می زارین که این فرم و که تعداد برگاش به اندازه برگ های یه رمانه و پر کنین و جد و آباد آدم و می خواین بدونین کجا زندگی می کنن و شماره و .... دیگه چرا وقتی تشریف می بری خبر نمیدی . تو که اکثر بیمارات از خارج شهر میان حالا باز شنبه باید این همه راه برم و از کار و زندگی نه بشم . بشیم تا خانم دکتر افتخار دیدار بدن چرا اینجوریه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط مینا
|
این مطلبو دختر عموم برام فرستاد منم دیدم واقعا مطلبیه که نمیشه ازش گذشت خودتون بخونید متوجه میشید: روزگار غلامرضا تختي در آمريكا 1۷ ديماه چهل و يكمين سالگرد مرگ غلامرضا تختي است. از چند روز پيش تلويزيون مدام برگزاري مراسم يادبودش را به همت! اداره كل تربيتبدني شهرري زيرنويس ميكند. طنز تلخي است. فرزند جهانپهلوان تختي و نوهاش ـ كه اتفاقا همنام پدربزرگ است ـ در كشوري زندگي ميكنند كه ما هر روز آرزوي <مرگ> حكومتش را فرياد ميزنيم. غلامرضا تختي حالا در آمريكا زندگي ميكند. در سايت اينترنتياش كريسمس و سال نو ميلادي را با عكسهايي از كاجهاي تزئينشده جشن ميگيرد. از «هالوين» مينويسد و عكس كدو تنبل به ما نشان ميدهد. او كه حالا 14 ساله است و به سختي تلاش ميكند در غربت همچنان غلامرضا تختي بماند، سال پيش در چنين روزهايي از ياد پدربزگ نوشته بود. اين يادداشت كوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشك است: وبلاگ غلامرضا:
پ.ن: به خاطر اینکه به این مطلب اهمیت میدم یه صفحه جدید برای پست جدید باز نکردم تو همین نوشتم تا اونم خونده بشه نمی دونم جریان چیه ۲ بار می خوام عکس نقاشی اولم و که تمام کردم . براتون بذارم نمیشه . اولی تمام شد زیاد هم خوب نشده اما گفته کار بعدیت چون دیگه می دونی چه کارش کنی بهتر میشه تا دیگه استاد بشی و ....کار دوم هم شروع کردم طرحش قشنگه امیدوارم بتونم خوشگل بکشمش دایی جونم از کویت اومده خیلی دلم براش تنگ شده بود ۲ روز اومد بوشهر و حالا امروز همه با هم میریم شیراز تا شنبه پیششم اما بعد باید برگردم برای کلاس فکر کنم این ترم بیفتم آخه یه مقدار سخت شده چون فشرده هم هست دیگه واویلا ااااااااااااااااااا دیگه خیلی حرفیدم :دی باید برم آماده شم بابام الآن میاد دادش در میاد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط مینا
|
توجه توجه : به یک عدد یا هرچی بیشتر بهتر :دی موضوع جالب و مناسب برای نوشتن احتیاج داریم هر کس نظر جالبی داره به این آدرس ...... که خودتون می دونین ایمیل بفرستین یا با این شماره .... که خودتون نمی دونین :دی تماس بگیرید سلام خوبین من که اصلا خوب نیستم اعصابم خورد شد هر چی سعی می کردم بیام اینجا نمی شد یا اگرم میشد موضوع جالبی برای نوشتن پیدا نمی کردم حالا موضوع ندارمااااااااااااااااااااااااااا فقط اومدم بگم زندم نگران نباشین :دی ها!!!! نگران نشدین خوب می دونستم اما خواستم دل خودم خوش کنم . نمی شد ابراز احساسات نکنین تا دل بچه شاد بشه ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مینا
|
|
|||
من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید
من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم