|
سلام خوبین خوشین چه خففففففففففففففففل ؟
ماجرای تخت من چیه ؟ اینه که هر سال قبل از عید همه به قول خودمون گفتنی خونه تکونی می کنن من بدبخت پارسال ۱۵ بهمن ماه به بعد بود که تصمیم گرفتم اتاقمو کامل بریزم بیرون و تمیزش کنم و تغییر دکوراسیون بدم این کار به خوبی به مدت ۲-۳ روز انجام شد اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه چیزی خیلییییییییییییییییی جدید و آزار دهنده بود اونم صدای تختم . وقتی می نشستم روش یا می خوابیدم نباید دیگه هیچ تکونی می خوردم وگرنه شروع به جیر جیر کردن بدجور می کرد که این موضوع برای منی که هر دقیقه رو تختم می شینم و کارام انجام میدم یا اینکه اونقدر باید تو تخت غلت بخورم تا خوابم ببره خیلی سخت بود اولا فکر می کردم چون تختم یه طرفش به دیوار نیست اینجور شده چند بار بازش کردم گفتم شاید درست وصلش نکردم اما باز همون آش و همون کاسه بود به بابام اینا هم که می گفتم درستش کنین بابام که خدای گرفتاری کاری داداش ها هم که یکیش بکشیشم از این کارا نمی کنه یکی دیگشم گرفتاری های خاص خودش داره خلاصهههههههههههههههههههههههههههههههههه من این صدای نا بهنجار و تحمل کردم تا ۳ هفته پیش راستی اینم بگم دیگه اونقدر صداش ناجور شده بود که هم صداش از اتاقم می رفت بیرون هم اینکه شب ها حتما ۱ بار حتی بعضی شبا دو بار هم از خواب می پریدم خوب می گفتم که ۳ هفته پیش مامانم اومد تو اتاق و یه ۲-۳ ساعتی سر یه موضوعی حرف می زدیم خیلی عصبی شد گفت تو چطوری این صدا رو تحمل می کنی خواستم همون موقع از ناراحتی جیغ بکشم که من ۱ سال دارم همینو میگم دیگه مادر خانمی مهندس شد و هی اینور اونورش کرد و درست شد خیلی هم ساده درست شد که من از خودم خجالت کشیدم آخه این فکر می خواست البته بگم که اصلا فکر نمی کردم این باشه می دونین چش بود دوتا چوبی که بالا و پایین تختمو به هم وصل میکنه به کفی تختم می گرفت و این صدارو ایجاد می کرد دیگه کفی رو گذاشتم وسط وسط که با هم برخورد نداشته باشنو از این صدا راحت شدم مامانم همینجور روم می خندید گفت ۱ ساله اعتراض می کنی اما اصلا به خودت زحمت ندادی که بدونی دقیقا مشکلش چیه اینم ماجرای یک سال سر کار بودن و اذیت شدن من به خاطر تختم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط مینا
|
سلام خوبین اول می خواستم توضیح بدم که چرا این مدت نشده بیام اما حالا دیگه حسش نیست فقط اصل موضوع نیومدن کلاس زبان گرفتارم کرده همین شب شمع زنی طبق معمول همه خانواده خونه پدر بزرگ جمع شدیم و ساعت ۷:۳۰ گله ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی :دی رفتیم شمع زدن و طبق معمول بد از صد سال کلیییییییییییییییی آشنا دیدیم از جمله مری جون و چند تا از بچه های وبلاگ نویس و و و چهارشنبه هم ظهر عاشورا باز رفتیم مراسم و شب هم مراسم شام غریبان و.و.و. پنج شنبه اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصل مطلب : صبح تند تند کارام و کردم و همین تند کار کردنا باعث شد که ساعت ۱۲ آماده ی خونه ی مریم اینا باشم منی که می خواستم از صبح برم بقیش هم دیگه حس توضیح نیست بقیش هم که خو دتون بودین من چرا یک ساعت تو.ضیح بدم سرتون و درد بیارم هاااااااااااااااااااااااااااااااااا :دی فقط خیلی خیلی خیلییییییییییی زیاد دست خاله و عمو درد نکنه بقیه بچه ها که زحمت کشیدین دستتون درد نکنه شب هم که خواستیم برگردیم مری بدبخت یه تعارف زد که شب اینجا پیشم بمون و ... ما... دیگه زنگ زدم و مامان و راضی کردیم و موندییییییییییییییییییم تا ساعت ۷ صبح بیدار بودیم از ساعت ۱۱ خاله صدامون زددددددددددددددددددددد خوب دیگه اینم از مسائل دیروز و امروز خودتون به بزرگی خودتون ببخشید بچه خیلی وقته ننوشته مغزش کار نمیکنه که چی بنویسه هر چند که قبلا هم ...
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط مینا
|
|
من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید
من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم