تبليغاتX
روز بارونی

باران زابرديده من پاگرفته است                   درچشم عاشقان زمين جاگرفته است

 فرياددل گرفتگي ام رعد پرصداست            درناي هاي خسته چه ماوا گرفته است

سلام به همه

این شعرو که بالا گذاستم اگر توجه کنین اسم وبلاگم و آی دیم توشه (باران)

این شعرو خودم گفتم  منو هنر شعر گفتننننننننننننننننننن  نه حقیقت اینه که  یکی از دوستان گلم به همون دلیلی که بالا براتون توضیح دادم از پدرشون که شاعرن درخواست کردن تا شعری برای باران بگن و این شعر زیبا هدیه ای (یادگاری) از طرف اون دوست گله و من برای اینکه این شعر و همیشه داشته باشمش تو وبلاگم نوشتم و خواستم شما دوستان عزیزم هم از این شعر زیبا لذت ببرید

داشت یادم می رفتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :

این شعر زیبا از طرف پدر دوست خوبم عادل جان

خوب مرسی که اومدین سر زدین نظر یادتون نره تا چند روز دیگه و خاطرات دیگه بای

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مینا |

سلام خوبین ؟

امیدوارم که شماها خوب باشین و مثل من دنیا و روزگار باهاتون بد نکرده باشه و نکنه

واقعا سخته درس بخونی قبول بشی بگن تازه اول راهی و مرحله ۲ هم داری و بعد کلی کار کنی سختی و اضطراب بکشی امتحانت شیراز باشه صبح با اصطراب بیدار شی بری شیراز تا رسیدی یه چیزی الکی به عنوان اینکه ناهار خوردی بخوری و بری کارت ورود به جلسه و بگیری عصر هم همه چیزایی که می خوای و بخری شب ساعت ۹ چیزایی که میخوای و بزاری تو کیفت که هیچی یادت نره

اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بقیشو تو پست قبل توضیح دادم ..........

از اون روز به بعد خیلی داغونم همش دلم می خواد یه جا باشم که کسی پیشم نباشه و بتونم کارایی که دوست دارم انجام بدم اما متاسفانه همچین جایی پیدا نمی کنم دنبال چند تا کلاس هستم که کمکم کنه از این فکرا بیام بیرون اما متاسفانه جاهایی که انتخاب کردم همشون باید کمی صبر کنم تا بهشون برسم دعا کنین از این دیوونگی بیام بیرون حوصله هیچی ندارم حالم از خودم به هم می خوره

ای خدا آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شما تنهام نذارین تمام دل خوشیم به شماهاست اینجاست که یکم آرومم می کنه پس شما هم سهمی تو آروم کردنم داشته باشین چیزی ازتون کم نمیشه

منتظره دلنوشته های زیباتون هستم  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط مینا |

سلام خوبین امیدوارم حداقل شماها خوب باشین

من که اصلا خوب نیستم این همه زحمت کشیدم درس خوندم از مسافرت و همه چیزم گذشتم از دوست و همه چیزم زدم ......................................................... چهارشنبه صبح ساعت ۷:۳۰ با مامانم سوار اتوبوس شدیم رفتیم شیراز - خونه ناهار خوردیم سریع آماده شدیم رفتیم کارت ورود به جلسه رو گرفتم بیرون تو بازار یه دور خوردیم ساعت ۴:۳۰ برگشتیم خونه خیلی اضطراب داشتم تک تک وسایلم رو بررسی کردم یهو احساس بد همیشگی بهم دست داد و فهمیدم که سردردم باز داره می آد سراغم دیگه طبق معمول ۲ تا قرص ادویل انداختم بالا خوابیدم دیگه طرافای ساعت ۹ بود بیدار شدم و فکر کردم بهترم دیگه وسایلمو داشتم جمع می کردم که چیزی کم و کسر نداشته باشم یهو باز حالم بد شد دیگه این دفعه این تو بمیری اون تو بمیری نبود و خیلی بد شد مثل همیشه رفتیم دکتر و کاش زبونم قفل شده بود همون موقع به دکتر نمی گفتم (دکتر فردا امتحان کنکور دارم و صبح ساعت ۷ باید بیدار شم و ۳:۳۰ سر جلسه باشم اگر میشه مثل همیشه آمپولی نزنین که تا ۱۲ ساعت مثل مرده ها باشم ) آقا ما اینو گفتیم دکتر گفت باشه خودم میدونم چه کار کنم و همین چه کار کنم کاری دست من داد که من برگشتم خونه حالم خوب که نشد هییییییییییییییییییییییییییچ بدتر هم شد و به بیمارستان کشیده شد و من بیهوش تو خونه آمبولانس اومد بالای سرم و منو برد بیمارستان بعد فمیدم تا من تشنج کردم و دلیلشم به خاطر این بوده که من ۴ تا ادویل خوردم و یه آمپول ضد تهوع زدم و یه آمپول دیکنوفناک که الان خیلی وقته قطعش کردن اینا همش با هم وارد بدنم شده و به من نساخته و اول تشنج کردم بعد هم بیهوش شدم دیگه خلاصههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه خدا خودش جواب این دکتر نا فهم رو بده که مثل همه ی دکترای دیگه فشار خونم و نگرفته بود و ازم نپرسید خودتم قرصی مصرف کردی یا نه و بعد هم آمپولی که الان مصرفشو قطع کردن به من داده بود (اینایی که میگم بیمارستان تشخیص داد و گفتااااااااااااااا از خودم نیست ) خلاصه این دکتر تمام زحمت های منو به باد داد و منو بدبخت کرد خدا خودش جوابشو بده

اومدم که بهتون بگم بالاخره به اون چیزی که نمی خواستم رسیدم

امیدوارم که حد اقل شماها موفق باشین

تا بعد بای

اگر بد نوشتم تو رو خدا ببخشید اصلا حالم خوش نیست تمام مدت به بلایی که سر اومده دارم فکر می کنم خوب دیگه تا بعد بای

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط مینا |

سلام خوبین همه ؟ من که اصلا خوب نیستم از دلشوره دارم میمیرم 

اومدم که در مورد امتحان صحبت کنم

اول از همه اینکه ۱۵ آبان کارت میدن و ۱۶ آبان امتحانه ٬ اونم تو شیراز ٬ ساعت ۹ صبح .

دوم اینکه بعضی از دوستان از من پرسیده بودن حالا تو این امتحان عملی چه کار باید انجام بدی ؟ اولش دقیق نمی دونستم چی بهتون بگم اما حالا که ۶ جلسه از کلاسم (که برای امتحان عملی میرم) میگذره باید بگم در واقع قراره اونجا ما مخمون رو به کار بگیرم و برای موضوعی که میدن مثلا (نمایشگاه ساعت و و و ) باید یه آرم و یه پوستر بزنیم اگر بهمون رحم کنن فقط باید اتودشو بزنیم و تمیز تحویلشون بدیم اما اگر بخوان اذیتمون کنن باید اجرا شدش که توش رنگشو این چیزا هم باید مشخص بشه و با تکنیک های خاص انجام بدیم

این ۶ جلسه که میرم کلاس ۶۰ درصد بهم امیدواری داده که قبول میشم اما خوب با حساب ۶۰ نفری که بوشهر قبول شدن  و از این ۶۰ نفر فقط ۳۰ نفرو می خوان نمیشه گفت که صددرصد قبول میشم

محتاجیم به دعا برام دعا کنین که اینم قبول شم آخه خیلی زور داره تا اینجا بری جلو بعد بهت بگن قبول نشودی

من که به عمرم هیچوقت برای درس و مدرسه به خودم زحمت نمی دادم از ۷ تا موضوعی که استاد بهمون داده که برای هر کدومش ۵ تا  اتود پوستر بزنیم برای ۳ تاش ۲۵ به بالا زدم بقیشم یکی دو تاش چیزی به ذهنم نرسیده  اما بقیرو ۵ - ۶ تایی زدم تازه برای موضوع های قبلی هم زدم

خداییش با این تلاش من اونم منننننننننننننن حقم قبول شدن نیییست

خودم که مردم از دعا کردن شما هم دعا کنین جای دوری نمیره

تنهام نذارین منتظرتونم

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط مینا |

سلام دوستان عزیزم خوبیییییییییییییییییییین ؟

اینقدر سرم شلوغه که نمی تونم حرف هایی که تو دلمه بنویسم اما خواستم یه نوشته جدید برای شما دوستان گلم داشته باشم این مطلب عشقققققققققققققق منه بخونینش قشنگه



 


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا

صورت گرفت .

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد :چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان

اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به

آرايشگر گفت :مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!!!!!!!!!

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را

مرتب كردم!!!!!

مشتري با اعتراض گفت :پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

آرایشگر گفت :"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط مینا |

من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید

من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم

Home
Email
Night Skin