|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط مینا
|
سلام خوبین که ان شاالله من یه خورده بهتر شدم ۱. فروغ دوستم : یه تیشرت آستین بلند کالباسی خوجمل ۲. بابام : و اما بابا که بعضی از دوستان می خواستن که حتما بگم که بابام چی بهم داده خواستم بگم اما خوب دوست داشتم شما رو از نظر حس ششم ارزیابی کنم اینو یادم رفته بود بنویسم چندددددددد ساعت بعععععععععععععد: هر کس فقط ۱ نظر بده بیشتر دادین فقط اولی در نظر گرفته می شه بیایید احساساتمان را درک کنیم و به آن ها توجه کنیم و نظراتمان را سرکوب نکنیم تا در آینده عقده ای بار نیایند(مرکز حمایت از احساسات ٬ نظرات و عواطف) نظر بدیییییییییییییییییییییییییییییییییینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منتظرم اینم یه جالبیست دیگه حتما بخونین ما که درررررررررررس گرفتیم باور سازنده زندگیست... راستی اینم از همون سایت همیشگی گرفتم (جرقه(کوچولو)) منتظرم تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااام نذارین
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مینا
|
اصلا حوصله ندارم در واقع اونقدر عصبی شدم که بی حوصله هم شدم دلم براتون خیلی تنگ شده بود اما حس نوشتن نبود تا جایی که شد به وبلاگاتون سر زدم اما اونایی که نشد به بزرگیشون ببخشن هر وقت حالم خوب شد اولین کاری که می کنم می آم و به شما سر می زنم الانم فقط برای کمی آروم شدنم چون مطمئن بودم بهم کمک می کنه اومدم و کمی نوشتم خوب .......... دیگه ما بریم آدمک آخر دنیاست بخند ! آدمک مرگ همینجاست بخند ! دست خطی که تو را عاشق کرد ! شوخی کاغذی ماست بخند ! آدمک خر نشوی گریه کنی ! کل دنیا سراب است بخند ! آن خدایی که بزرگش خواندی ! بخدا مثل تو تنهاست بخند !
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط مینا
|
طلام طلام خوفین که ایشالله ؟ خوب خدا رو شکر منم خوفم ! اینو اول بگم که اگر خدا بخواد از فردا میرم پیش دبیرم که برای امتحان عملی که همه میگن سخته... کار کنم خوب بگذریم حالا می رسیم بهههههههههههههههههه روز تفلتم اما اما می رسیم به دوستان شاید از این پست زیاد خوشتون نیاد اما چون قولشو داده بودم اومدم نوشتم دیگه یه یزرگیتون ببخشید اینو برای اونایی که از خاطرات خوششون نیومد می ذارم که دلخور از اینجا نرن چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد ؟ ۲. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید این مطلب جالبو از سایت جرقه (کوچولو) کپی کردم منتظرتونم تنهام نذارین
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مینا
|
در=(مروارید) خیلی بی معرفتین من این همه نشستم از خاطرات به دنیا اومدنم براتون نوشتم بعد شما یکیتونم نیومدین یه نظر و یه تولدت مبارکی بگین دست همتون درد نکنه احسان جان بابت اینکه منو تنها نذاشتین و هر روز به وبلاگم سر می زنین و نظر می دین ممنونم لطف دارین عیدتون هم که گذشت مبارک نماز روزتونم قبول اینم نوشتم جالبه خودم که خیلی دوسش دارم در مطب دكتر به شدت به صدا درآورد
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط مینا
|
۲۰ سال پیش ۹ مهر ۱۳۶۷ ساعت ۱۱ صبح در بیمارستان نمازی شیراز نوزاد دختری به دنیا می آد که از اول به وجود اومدنش تو شکم مادرش و تا موقعی که به دنیا می آدو می خوان اونو به مادرش تحویل بدن ماجراهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا داره وقتی که پرستار مهربان بچه رو از اتاق زایمان می آره بیرون که کارای اولیه رو انجام بده با خانواده زن حامله که پشت در منتظر بودن رو به رو می شه و همه با هم ازش می پرسن پرستار بچه دختره یا پسر؟ پرستار میگه یه دختر سالم و سر حال ! بر خلاف تصورش که باید خدا رو شکر کنن همه میزنن زیر گریه پرستار با بی اعتنایی بچه رو می بره که کاراشو انجام بده ! کارای بچه تمام می شه و می برتش که اونو تحویل مادرش بده تا وارد اتاق می شه مادر ازش می پرسه دختره یا پسر ؟ باز پرستار همون جواب و می ده و مادر مثل خانوادش می زنه زیر گریه و این بار پرستار مهربان برای اون نوزاد ناراحت می شه و با ناراحتی می پرسه ؟ چندمین بچته ؟ مادر جواب می ده ۴ ! باز می پرسه ؟ چرا همتون گریه می کنین مگه قبلی ها هم دخترن ؟ دلتون پسر می خواسته ؟ اما باز این بار بر خلاف تصورش مادر که گریه ای همراه با خنده و شادی می کرده دستشو دراز می کنه که دخترشه بقل کنه و به پرستار می گه ! دخترم بعد از ۳ تا پسسسسسسسسسسسسسسسسسسر به دنیا اومده و اینا گریه ی خوشحالیه ! و پرستار از اتاق می آد بیرون که خانواده که مشتاق دیدار دخترشون بودن بتونن راحت بچشون رو ببینن! این بود ماجرای به دنیا اومدن من که یکی یه دونه ی خونه ی بابامم تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک تولدم مبااااااااااارک یه جورایی بو بردم که یه سورپرایزیاتی در این خونه برای من وجود داره از اون عزیزایی که قبلا به من تبریک گفتن تشکر می کنم ایشالله که جبران کنیم اگر شد فردا اگرم نشد بعدا ماجراهای امشب و می تعر یفم اینم به خاطر روز تولدم هدیه به شما دوستان عزیزم که می خواستین هامستر مرحومم و ببینین (اینم هامستر مرحوم ما همراه با یکی از فرزندان):دی (اینجا می خواست به هر ضرب و زوری از دستم بیاد بالا)
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط مینا
|
بد خوابی زده به سرم بد فرم
این بلاگفا هم ۲ باره که داره پشت سر هم حال منو بدبختو می گیره من که هیچوقت خدا تو ماه رمضون این موقع صبح ساعت ۸:۳۰ بیدار نبودم حالا ببینین کارم به کجا رسیده که با اینکه چشام داره قیلی ویلی می ره نشستم اینجا دارم تایپ می کنم چی؟ چرا حالا رو انتخاب کردم می ذاشتم بعدا خوب می خواستم این کارو کنم اما به چشام خواب نمی آد حالا این به کنار ۲ ساعت نشستم با حوصله اینجا تایپ کردم و شکلک های مورد نظر و با حوصله درج کردم بعد موقع سندشون بلاگفا قات زده کامل از اینجا خارج شد ایندفعه خودمو می کشم اگر بخواد با من بازی کنه چون اصلا حوصله ندارم و همین الآن هم متوجه شدم که گوشیمو نامردا قطع کردن با این که من وقت داشتم هنوز باز یک ساعت باید برم نشون بدم که بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامن ماه قبلی پرداخت کردم و بدهی ندارررررررررررررررررم دیگه حسش نیست اینو می نویسم می رم ای درویش ! هر که عاشق نشد ٬ پاک نشد ٬ و هر که پاک نشد ٬ به پاکی نرسید و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید ٬ پلید بماند و پاک نشد ٬ از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود ٬ از راه زبانش بیرون کرد ٬ آن دل نیم سوخته در میان راه بماند ٬ از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید ٬ نه کار دنیوی ٬ نه کار عقبی ٬ نه کار مولا . نوشته شده خیلی ساعت بعد: باید به عرضتون برسونم بنده هنوز که هنوزه نخوابیدم ولی کار خیییییییییییییییییییلی مهم ٬ مفید و خیری رو انجام دادم تا پست بالا رو ثبت کردم لباس پوشیدم و رفتم گوشی جونو از قطعی نجات دهم و دقیقا ۴۰ دقیقه پیش وصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصل شد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گوشی من نباید بیشتر از چند ساعت قطع باشه این دومین باره که این اتفاق ناگوار می افته ولی بنده در هر شرایطی بودم وصل کردن گوشیم برام عزیزتر بوده خوب یادتون نره به دل بارونیم سر بزنین و نظرات قشنگتون رو بذارین
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مینا
|
هامسترم مرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررد من هامسترم رو می خوام امروز اومدم که براش غذا بزارم دیدم خوابیده طبق معمول اومدم باهاش بازی کنم که بیدار شه و غذا بدمش دیدم خشششششششششششششک شده سالم سالم بود تازه دکتر دیده بودش و گفت سالم و هیچ مشکلی نداره نمی دونم چرا مرد؟ من هامسترم می خوام یکی از بچه هاش که شبیه خودش بود پیش دوستمه می خوام اونو بیارم پیش خودم اما هیچوقت مثل اون نمی شه چون هامسترم حسابی به من عادت کرده بود و کامل می شناختم و فقط تو دست خودم غذا می خورد چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مردییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیگه نمی تونم چیزی بگم بای
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط مینا
|
|
من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید
من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم