تبليغاتX
روز بارونی

شلام شلام شلام
من بعد از صد سال برنامه ریزی. دلتنگی و خودکشی تونستم بیام اینجا آخه خیلی کار داشتم هر کاری می کردم بیام نمی شد نه اینکه اصلا نمی اومدمااااااااا می اومدم اما سریع باید می رفتم حتی به شماها دوستای گلم هم سر زدم اما نظر نمی دادم دیگه به بزرگیتون ببخشید
اومدم که بگم بابام چی بهم داده حالا همتون وقتی بدونین چیه میگین خودشو کشت برای این کادو فکر کردیم مرسدس بنز گیرش اومده که میگفت فکر کنین نظر بدین و اینقدر معطلمون کرد اما باید بگم نه چیز خاصی نیست چیزی که خیلی های دیگه هم گیرشون می آد اما من دوست داشتم شما ها نظر بدین که چی گیرم اومده دلیل اینکه بابام هم اینقدر دیر بهم داده بود این بود که ما اینجور چیزامونو فقط از یه نفر می خریم بابام هم که میره بخره میگه ندارم تا 2 روز دیگه میارم بابامم میگه مینا که بچه نیست که بخوام همون روز بهش بدم بعدا میدمش و اییییییییییین 2 روووووووووز شد 8 رووووووووووز و این کادو که بعد از 8 روز گیرم اومد سکه بود همتون چیییییییییییییییییییی فکر می کردین نههههههههههه اما با این حال من که خیلی دوسش دارم چون همیشه از بابام پول یا چیز دیگه می گرفتم این اولین سکه ای بود که بابام برای خودم خرید همیشه با پولای که بهم می داد خودم می خریدم امسال کارمون رو راحت کرد دی:
خوب تنهام نزارین منتظرتونم زودی بیاین
منم سعی می کنم مثل قبل بیشتر بهتون سر بزنم و زود زود آپ کنم












نشانه


راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط مینا |

سلام خوبین که ان شاالله

من  یه خورده بهتر شدم اما خوب امروز باز یه شوک عصبی دیگه بهم وراد شد و نذاشتن رو به بهبود بریم اینم اوضاع الان مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اما خوب دارم باهاش می سازم خوب بگذریم اومدم اینو بگم امروز بعد از ۸ روز من کادو تفلت گرفتم

۱. فروغ دوستم : یه تیشرت آستین بلند کالباسی خوجمل

۲. بابام : و اما بابا که بعضی از دوستان می خواستن که حتما بگم که بابام چی بهم داده خواستم بگم اما خوب دوست داشتم شما رو از نظر حس ششم ارزیابی کنم بعد خواستم راهنمایی کنم باز پشیمون گشتیم و گفتم نه بذار ببینم خودشون چی فکر می کنن حالا همچییییییییییین توهفه ای هم نیییست اما بابا داده دیگه پس عشششششششششق است برای ما

اینو یادم رفته بود بنویسم چندددددددد ساعت بعععععععععععععد:

هر کس فقط ۱ نظر بده بیشتر دادین فقط اولی در نظر گرفته می شه  بعد نظر تاییدی می ذارم که هر کس فقط به احساس خودش توجه کنه

بیایید احساساتمان را درک کنیم و به آن ها توجه کنیم و نظراتمان را سرکوب نکنیم تا در آینده عقده ای بار نیایند(مرکز حمایت از احساسات ٬ نظرات و عواطف)

نظر بدیییییییییییییییییییییییییییییییییینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منتظرم

اینم یه جالبیست دیگه حتما بخونین ما که درررررررررررس گرفتیم


باور سازنده زندگیست...

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او آکواریمی شیشه ای ساخت و با

دیواری شیشه ای دو قسمت کرد .

در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد

علاقه ی ماهی بزرگ بود...

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد...

او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد، اما هر بار به

دیواری نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش

جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که

رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است.

دانشمند شیشهء وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد؛ اما ماهی بزرگ

هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

می‌دانید چرا؟؟؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار

شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت

تر بود؛ آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت… باورش به وجود

دیوار… باورش به ناتوانی…

باور سازنده زندگیست...

ما هم اگر خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم،

کلّی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجهء

مشاهدات و تجربیات ما است و بسیاری از آنها هم

وجود خارجی ندارند و فقط در ذهن خود ساخته شده‌اند

باور سازنده زندگیست...

راستی اینم از همون سایت همیشگی گرفتم (جرقه(کوچولو))

منتظرم تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااام نذارین


شرمنده اون هایی که فکر کردن دوم شدن شدم آخه من یادم رفته بود همون اول نظر ها رو تاییدی کنم بعد اومدم دیدیم الهام جان نظر دادن بعد از اون تاییدیش کردم دیگه اگر فکر کردین دوم بودین ببخشیددددد شرمنده دیگه از این به بعد تاییدی نیست
فقط من خواهش کرده بودم نظر بدین که چیه اما فقط 1 یا 2 نفر جواب دادن شوخی هم که کردین بابا من جدی میگم بگین احساس می کنین که چییییییییییییییییییییی باشه ؟
باشه منتظرمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بگین تا بیام بگم


+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مینا |

اصلا حوصله ندارم در واقع اونقدر عصبی شدم که بی حوصله هم شدم دلم براتون خیلی تنگ شده بود اما حس نوشتن نبود تا جایی که شد به وبلاگاتون سر زدم اما اونایی که نشد به بزرگیشون ببخشن هر وقت حالم خوب شد اولین کاری که می کنم می آم و به شما سر می زنم الانم فقط برای کمی آروم شدنم چون مطمئن بودم بهم کمک می کنه اومدم و کمی نوشتم خوب .......... دیگه ما بریم
تنهام نذارینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منتظرتونم

 


آدمک آخر دنیاست بخند !

آدمک مرگ همینجاست بخند !

دست خطی که تو را عاشق کرد !

شوخی کاغذی ماست بخند !

آدمک خر نشوی گریه کنی !

کل دنیا سراب است بخند !

آن خدایی که بزرگش خواندی !

بخدا مثل تو تنهاست بخند !



+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط مینا |

طلام طلام

خوفین که ایشالله ؟ خوب خدا رو شکر منم خوفم ! اینو اول بگم که اگر خدا بخواد از فردا میرم پیش دبیرم که برای امتحان عملی که همه میگن سخته... کار کنم اولش می گفتن آسونه اما حالا می گن حتی شاید قفول نشی و باید حسابی کار کنی ما هم می خوایم گوش کنیم که بعدا پشیمون نشیم

خوب بگذریم حالا می رسیم بهههههههههههههههههه روز تفلتم اونی که آخر توضیح دادم اول می گم که خوشحال شین و روم بخندینهمونطور که گفتم ..... تو ذهنی خوردم اساسی و خبری از سوپرایز  نبود یعنی نه اینکه کسی به فکرمون نبود اما سوپرایزی در کار نبود

اما اما می رسیم به دوستان: مهسا گلی که دوست جون جونیمون بود که شوهر کرد و دیگه به ما تعلق نداره و حتی یادش رفت یه زنگ خالی بزنه و تبریک بگه  حمیده هم که ازش توقعی نداشتم چون همیشه بی معرفته اما می رسیم به ساناز جون که تو کلاس کامپیوتر با هم آشنا شدیم و ۲سال و خورده ای اون از من بزرگتره و طبق سال های قبل که روز تفلتامون دور هم جمع می شدیم امسال از بی معرفتی دیگران ۲ نفرش کردیم و رفتیم بیرون شام خوردیم و بعد یه آباژور خوشگل بهم هدیه داد که بعد عکسشو میگیرمو می ذارم بعد اومدم خونه و با مامانم اینا رفتیم خونه مامان بزرگم که داداش بزرگم با زن داداشم اومدن و کادومو همونجا دادن که یه بلوز مهمونیه که اونم خوشگله و عکسشو می ذارم بعد که اومدیم خونه داداشای دیگم با هم یه عطر خوشبو خریدن از اونایی که من عاشقشونم اونم عکسشو می ذارم براتون مامانمم گفت منو بابات هم یه چیزی برات در نظر داریم اما سفارش دادیم و هنوز آماده نشده و منو تو حدسیات گذاشتن هنوزم خبری نیست از شما کمک می خوام به نظرتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون چیه ؟من که مخم هنگیییییییده   

شاید از این پست زیاد خوشتون نیاد اما چون قولشو داده بودم اومدم نوشتم دیگه یه یزرگیتون ببخشید اینو برای اونایی که از خاطرات خوششون نیومد می ذارم که دلخور از اینجا نرن

 

چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد ؟

برای فهمیدن موضوع مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دست تان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. (مانند تصویر)

۲. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .

این مطلب جالبو از سایت جرقه (کوچولو) کپی کردم منتظرتونم تنهام نذارین

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مینا |

معرفت در گرانیست   که به هر کس ندهندش 
 

در=(مروارید)

 

خیلی بی معرفتین من این همه نشستم از خاطرات به دنیا اومدنم براتون نوشتم بعد شما یکیتونم نیومدین یه نظر و یه تولدت مبارکی بگین دست همتون درد نکنه احسان جان بابت اینکه منو تنها نذاشتین و هر روز به وبلاگم سر می زنین و نظر می دین ممنونم لطف دارین

 

عیدتون هم که گذشت مبارک نماز روزتونم قبول

 

اینم نوشتم جالبه خودم که خیلی دوسش دارم

     

در مطب دكتر به شدت به صدا درآورد
دكتر گفت كیه در را شكستي! بيا تو..
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم ! و در حالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است!
دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ٬ من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.
دختر گفت : ولي دكتر من نمي توانم . اگر شما نياييد او مي ميرد.
و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد٬ جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي؟
مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط مینا |

۲۰ سال پیش ۹ مهر ۱۳۶۷ ساعت ۱۱ صبح در بیمارستان نمازی شیراز نوزاد دختری به دنیا می آد که از اول به وجود اومدنش تو شکم مادرش و تا موقعی که به دنیا می آدو می خوان اونو به مادرش تحویل بدن ماجراهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا داره که من فقط ماجرای به دنیا اومدنش تا موقعی که به مادرش تحویلش می دنو براتون تعریف می کنم  اونم اینکه :

وقتی که پرستار مهربان بچه رو از اتاق زایمان می آره بیرون که کارای اولیه رو انجام بده با خانواده زن حامله که پشت در منتظر بودن رو به رو می شه و همه با هم ازش می پرسن پرستار بچه دختره یا پسر؟ پرستار میگه یه دختر سالم و سر حال ! بر خلاف تصورش که باید خدا رو شکر کنن همه میزنن زیر گریه پرستار با بی اعتنایی بچه رو می بره که کاراشو انجام بده ! کارای بچه تمام می شه و می برتش که اونو تحویل مادرش بده تا وارد اتاق می شه مادر ازش می پرسه دختره یا پسر ؟ باز پرستار همون جواب و می ده و مادر مثل خانوادش می زنه زیر گریه و این بار پرستار مهربان برای اون نوزاد ناراحت می شه و با ناراحتی می پرسه ؟ چندمین بچته ؟ مادر جواب می ده ۴ ! باز می پرسه ؟ چرا همتون گریه می کنین مگه قبلی ها هم دخترن ؟ دلتون پسر می خواسته ؟ اما باز این بار بر خلاف تصورش مادر که گریه ای همراه با خنده و شادی می کرده دستشو دراز می کنه که دخترشه بقل کنه و به پرستار می گه ! دخترم بعد از ۳ تا پسسسسسسسسسسسسسسسسسسر به دنیا اومده و اینا گریه ی خوشحالیه ! و پرستار از اتاق می آد بیرون که خانواده که مشتاق دیدار دخترشون بودن بتونن راحت بچشون رو ببینن!

این بود ماجرای به دنیا اومدن من که یکی یه دونه ی خونه ی بابامم

تولدم مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک تولدم مبااااااااااارک

یه جورایی بو بردم که یه سورپرایزیاتی در این خونه برای من وجود داره و موقعی که من می خوام همراه دوست جونم و شایدم دوست جونام برای تولدم برم بیرون شایدم بشامیم از موقعیت استفاده کنن و نقششونو عملی وکولن خیییییییییییییییییلی جالبه تو ذهنی بخورم نهههههههههههههه

از اون عزیزایی که قبلا به من تبریک گفتن تشکر می کنم ایشالله که جبران کنیم

اگر شد فردا اگرم نشد بعدا ماجراهای امشب و می تعر یفم

اینم به خاطر روز تولدم هدیه به شما دوستان عزیزم که می خواستین هامستر مرحومم و ببینین

       

                                (اینم هامستر مرحوم ما همراه با یکی از فرزندان):دی


     

                            (اینجا می خواست به هر ضرب و زوری از دستم بیاد بالا)


+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط مینا |

بد خوابی زده به سرم بد فرم

 این بلاگفا هم ۲ باره که داره پشت سر هم حال منو بدبختو می گیره

من که هیچوقت خدا تو ماه رمضون این موقع صبح ساعت ۸:۳۰ بیدار نبودم حالا ببینین کارم به کجا رسیده که با اینکه چشام داره قیلی ویلی می ره نشستم اینجا دارم تایپ می کنم چی؟ چرا حالا رو انتخاب کردم می ذاشتم بعدا خوب می خواستم این کارو کنم اما به چشام خواب نمی آد  حالا این به کنار ۲ ساعت نشستم با حوصله اینجا تایپ کردم و شکلک های مورد نظر و با حوصله درج کردم بعد موقع سندشون بلاگفا قات زده کامل از اینجا خارج شد

ایندفعه خودمو می کشم اگر بخواد با من بازی کنه چون اصلا حوصله ندارم و همین الآن هم متوجه شدم که گوشیمو نامردا قطع کردن با این که من وقت داشتم هنوز باز یک ساعت باید برم نشون بدم که بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامن ماه قبلی پرداخت کردم و بدهی ندارررررررررررررررررم

دیگه حسش نیست اینو می نویسم می رم

 ای درویش !

هر که عاشق نشد ٬ پاک نشد ٬ و هر که پاک نشد ٬ به پاکی نرسید و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکارا گردانید ٬ پلید بماند و پاک نشد ٬ از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود ٬ از راه زبانش بیرون کرد ٬ آن دل نیم سوخته در میان راه بماند ٬ از آن دل من بعد هیچ کاری نیاید ٬

                                                                نه کار دنیوی ٬ نه کار عقبی ٬ نه کار مولا . 

نوشته شده خیلی ساعت بعد:ساعت ۱۵:۰۶

باید به عرضتون برسونم بنده هنوز که هنوزه نخوابیدم ولی کار خیییییییییییییییییییلی مهم ٬ مفید و خیری رو انجام دادم اونم اینکه :

تا پست بالا رو ثبت کردم لباس پوشیدم و رفتم گوشی جونو از قطعی نجات دهم و دقیقا ۴۰ دقیقه پیش وصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصل شد هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گوشی من نباید بیشتر از چند ساعت قطع باشه این دومین باره که این اتفاق ناگوار می افته ولی بنده در هر شرایطی بودم وصل کردن گوشیم برام عزیزتر بوده  خوب یادتون نره به دل بارونیم سر بزنین و نظرات قشنگتون رو بذارین 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط مینا |

           

هامسترم مرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررد من هامسترم رو

می خوام امروز اومدم که براش غذا بزارم دیدم خوابیده طبق معمول اومدم باهاش بازی کنم که

بیدار شه و غذا بدمش دیدم خشششششششششششششک شده

سالم سالم بود تازه دکتر دیده بودش و گفت سالم و هیچ مشکلی نداره نمی دونم چرا مرد؟

من هامسترم می خوام یکی از بچه هاش که شبیه خودش بود پیش دوستمه می خوام اونو

بیارم پیش خودم اما هیچوقت مثل اون نمی شه چون هامسترم حسابی به من عادت کرده بود

و کامل می شناختم و فقط تو دست خودم غذا می خورد

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مردییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دیگه نمی تونم چیزی بگم بای

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط مینا |

من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید

من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم

Home
Email
Night Skin