|
کل جریانو بعد میگم ولی اینو الان باید بگم که : ساعت 8:30 صبح بلیط اتوبوس برای شیراز داشتم اما به دلایلی 8:30 شد 10 از 9:20 رفتم اونجا که بلیط بگیرم و تا 10 کلی علاف شدم بعد خانواده محترم لطف کردن گفتن بیا خونه رفتنت کنسل شد و الان بنده یه پام تو خونه ست یه پام بیرون در انتظار یه تلفن که بدونم کلا موندگار میشم یا رفتنی دارم عصبی میشم . اینو فعلا داشته باشین تا بعد اصل ماجرا رو بگم .
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط مینا
|
این هفته خوش گذشت . شنبه مامان اینا که رفتن شیراز (بقیه یعنی داداشا هم قبلا رفته بودن) و من رفتم خونه مری اینا جاتون سبز خیلی خوش گذشت (یکی از مشخصه های خوش گذشتنمون تا صبح بیدار موندنمون بود . بعدش هم که خودتون با ما بودید بقیش هم که تو پست قبلی گفتم . همون یکشنبه مامان بابا رفتن به طرف اصفهان برای خرید و ... . داداشی(کوچیکه .البته از خودم بزرگتر . من آخری هستم) هم که دوشنبه ظهر اومد پیشم و دیگه تنها نبودم . دوشنبه رو رفتیم با هم بیرون و یه جوری گذروندیمش . سه شنبه صبح بیدار شدم داداشی گفته بود براش (سالات الفیه) درست کنم و دست به کار شدم . خیلی خوش بود بعد از مدت ها دوباره داشتم بدون مامان که هی میگه اینکارو کن اونکارو کن آشپزی میکردم . خودم که خوشم اومد و شششششششششششششب شب . چه شب بدی شد پونایه گلم به یه دارو حساسیت داشت و تو بیمارستان بستری شد (خدا بگم چکارشون کنه بچمونو تیکه تیکش کرده بودن تا یه رگی پیدا کنن ) من نمیدونم چرا کارو به یه آدم درست حسابی نمیدن . قربونش برم دستشو . ساق و کناره های کف پاش و سوراخ سوراخ کرده بودن سیاه بودو باد کرده بود خودش مظلوم مظلوم تر شده بود . فداش شم چهارشنبه هم ناهار همون سالات الفیه خوردیم و من شدم مینا در خانه (به خونه رسیدم ) شده بودم دختر خوبه مامان . (خیلی دوست داره وقتی اینجاست هم همینجوری باشم دوباره امروز که ۱ساعتو ۲۰ مینه که تمام شده یعنی۵شنبه خان داداشو فرستادیم خرید و دست به کار شدمو غذایه جوون پسند درست کردم که خودتون میدونید معنیش چیه.دوستش هم باز دعوت کردیم که تنها نباشیم عصر هم که رفتم بیرون بعد از ۳روز از این بیرونایی که مینا پسنده و ساعت ۱۱ بود که مامان اینا رسیدن و پونا جون هم اومدشو خوب بود . حالا هم که اینجا نشستمو سره شما رو میبرم . اوکی این بود رمان (مینا در آشپزخانه) امیدوارم که خوشتون اومده باشه فعلا تا داستانی دیگر .(از رو که نمیرم که)
+
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط مینا
|
دیروز گذشته از خیس شدنه بدجورم و نداشتن لباس گرم و حسابی یخ زدنم که همش ترس اینو داشتم حالا که مامان اینا فعلا بوشهر نمیان سرما خوردم چه کنم . خیلی خوش گذشت . هر چند که صبحانه (تلیت نون.پنیر.چای) و ناهار (تلیت جوجه و چیپس و نوشابه) داشتیم ولی بازم همه و همه خوش بود و خوش گذشت ( راستی قاطی همه این خوردنی ها آب روی برگ درخت (همراه با خاک و ویتامین های دیگه ای که روشون بود اولین باری بود که میرفتیم بیرون بازی دسته جمعی هم داشتیم این یه خورده از یه نواختی درمون آورد که کمک کرد خوش باشه . (هر چند که بازی پاس دادن توپ فوتبال به هم و دنبالش رفتن این ور و اون ور بود دست هادی . زهره . فاطمه و همه کسایی که به نوبه خودشون کمک کردن که اگر بخوام اسم بیارم خیلی ها میشن و شاید بعضی هارو هم یادم بره بعد بد میشه پس خودتون دیگه بدونین . دست حامد و فرشته هم درد نکنه که اگر نوشابه انرژی زا رو به من نرسونده بودن به هیچ عنوان نمی کشیدم چون علاوه بر اینکه با مریم شب قبلش اصلا نخوابیده بودیم من شب های قبلش هم به دلایلی اگر به خودم لطف میکردم ۳ . ۳:۳۰ اگر هم خودمو تحویل نمی گرفتم تو ماشین هادی خیییییییلی سعی کردم خودم و بگیرم نخوابم و همینجور برای خودم رویا ساختم که بیام خونه بابا رو راضی میکنم بذاره تنها خونه بمونم و فقط بخوابم و یادم رفته بود که داییم از شیراز بهم زنگ زد که دارم میام بوشهر و کلید هم از داداشام گرفته بود چون می دونست من خونه نیستم وارد که شدم دیدمش فهمیدم خیلی خودم و بکشم ۱۲ میتونم بخوابم و همینم شد و من با خستگی وصف ناپذیری مجبور شدم تا ۱۲:۳۰ خودم و بگیرم . هیچوقت نشده اگرم خیلی خسته باشم و خوابم بیاد برم بخوابم همون موقع خوابم ببره باید کلی زحمت خودم بدم تا خوابم ببره حالا شما فرض کنین من چقدر خستم بودم که برای اولین بار تا سرمو گذاشتم رو بالشت اصلا نفهمیدم چییییییییی شد. ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بعد از مدت ها رمان نوشتم چه خبرهههههههههههه ؟ حوصلتون ششششششد تا اینجا خوندین دست همه درد نکنه به امید پایداری دوستی هامون و برنامه های جدید و خوب دیگه .
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط مینا
|
گوشیم رفت زیر اتوبوس .
تو اتوبوس رانی از ماشین بابام پیاده شدم که بره ماشین و تو ساختمان (شرکت) پارک کنه حواسم نبود گوشیم از کیفم افتاد و متوجه نشدم وقتی که متوجه شدم و برگشتم برم برش دارم اتوبوس لطف کرد از روش رد شد من گوشیم و می خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووام دلم میخواست فردا بیام اما متاسفانه ما صبح زود حرکت میکنیم . فردا میرم و تا آخر هفته ایشالله میام . برام دعا کنین واسه یه موضوعی احتیاج دارم . (بعدا بتون میگم) بای. موفق باشین . پ ن : نمیشه یه کاری کرد منم رای بدم ؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط مینا
|
|
من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید
من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم