|
بالاخره نمردمو مثله بچه آدم به مرحله دوم کنکور رسیدم . شهریور و اوایل مهر اضطراب داشتم اما بد از اینکه رفتم کلاس و با بچه ها دور هم کار میکردیم دیگه اضطراب و از خودم دور کردم . دیگه به بی خیالی رسیدم . ۳ جلسه از کلاسم و نرفتم هر بار به یه بهانه الکی . کار نمیکردم . چون میدیدم دستمم به کار نمیره فقط دعا میکردم زودتر ۱۵ام برسه که ۱۵ام هم مارو کشت تا رسید . البته اینم بگمااااااااااااااااااا ۱۵ام صبح وقتی از خواب بیدار شدم و تو رختخواب حواسم جمع شد که ساعت ۲:۳۰ باید برم سر جلسه تمامه وجودمو اضطراب گرفت چون دیگه باورم شد میتونم برم سر جلسه و از ترسم تا ۱۱:۱۵ تو رختخواب موندم حالا باز بیدار شدم میگم ولش کن بش فکر نکن و تونستم جلو خودمو بگیرم . قیافه مامانو که دیدم ولی باز خودمو نباختم و با میلاد و زنش تا ۱۲:۴۵ رفتم خیابون گردی اااااااااااااااااااا یادم رفت بگم ۵شنبه به میلاد مرخصی دادن و چون نزدیک شیرازه اومد پیشمون شیراز خانومشم با ما اومد که ببینتش. خلاصه ۱:۳۰ رفتم دانشگاه شیراز و قیافه بچه ها رو که دیدم البته بعضی هاشون یه بسم الله گفتم بالاخره من شاخ این غول نامردو که پارسال منو شکوند . شکوندمو و میشه گفت از ۱۰۰ درصد ۶۵ - ۷۰ درصد راضیم اما باز نمیشه گفت که قبولم . بازم تعریف های مهم دارم که بدونین چرا ۷۰ درصد راضیم اما چون خیلییییییییی نوشتم دیگه ازش گذشتم اگر شد و خواستین تو یه پست دیگه بهتون میگم . شاد باشید و موفق .
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط مینا
|
میلاد رفته . به رفتنش تقریبا عادت کردیم . بالاخره بعد از ۶ سال من دوباره دارم به یاد گرفتن گیتار ادامه میدم : ۶ سال پیش بعد از کلی دردسر تونستم برم کلاس گیتار و داشتم خوب یاد میگرفتم . که برای استادم مشکلی پیش اومد و رفت شهر خودش و من بعد از اون دیگه دلم نمی خواست کار کنم . بعد از کلی اصرار دوستم با یکی دو نفر دیگه امتحانی کلاس گرفتم اما از کارشون خوشم نیومد . و حالا بعد از ۶ سال یه نفرو داداشم معرفی کرد و گفت کارش عالیه و من ۱ جلسه رو گذروندم و خوشم اومده تا ببینم تو این ۱ ماه که کلا میشه ۴ جلسه گذروند! چجوریه ؟ امیدوارم خوب باشه و بتونه کمک کنه به جایی که میخوام برسم . پ ن : دارم دیوونه میشم . نمیدونم چرا زودتر ۱۵ آبان نمیرسه من خلاص شم .
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط مینا
|
2روز دیگه بیشتر نمونده . داداشم میلاد (دومی) داره میره سربازی . 2 روز دیگه بیشتر نمونده امشب همه خانواده رو مامانم دور هم جمع کرده فردا هم باز بیرونیم که این دو روز آخر بیشتر با هم باشیم و بهش خوش بگذره . حال مامانم و بابام و 2زنش خیلی گرفته ما هم تقریبا همینجور . خدا کنه هر چه زودتر تمام شه زود برگرده پیشمون خیلی .... بازم حرف دارم اما حرفم نمیاد :دی .
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مینا
|
دیروز خواستم . به خاطر همین روز خوبی داشتم . امروزم خواستم . مثل دیروز نبود اما مثل این روزای اخیرم نبود . یعنی تا الان که خوبه تا آخر شب خدا کریمه شاید مثل دیشب بشه . خوبه خوب . پونا ناز نازی هم خوشمل شده یه شب نبینیمش انگار دنیا رو ازمون گرفتن . شب سه شنبه هم با مامان رفتم بازار یعنی خداییش . خداییش جیبشونو خالی کردم وقتی اومدم خونه یه احساس خیلی خوبی داشتم . نمیدونم چرا با خرید زنده میشم . مخصوصا وقتی زیاد باشه یعنی یکی ندونه فکر میکنه تا حالا چیزی نخریدم ولی خداییش نمیدونین چه حال خوشی بهم دست میده . امروز داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم که هر از گاهی میاد به وبلاگم سر میزنه بعد به من اعتراض کرد که مینا چرا توی وبلاگت همش از غم و غصه مینویسی . یه مدته اصلا نمیبینم در مورد شادی ها بنویسی خودمم اومدم نگاه کردم دیدم راست میگه . نمیگم حتما اما سعی میکنم از این به بعد خوبای زندگیمو بنویسم یعنی اگر خوب بشه . ولی جدی جدی از دیشب با خودم شرط کردم که خوش باشم دلیلشم که اینطور شدم بهتون میگم..........بعدا. خوش باشین . پ ن : امروز بعد از مدت ها صبح رفتم بیرون:دی . اینم یه پیشرفت دیگه :دی . امروز
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط مینا
|
|
من مینا هستم متولد 9 مهر 1367 می نویسم از تلخی ها و شیرینی های زندگیم دوست داشتین بخونین و نظر بدین
دیگه چه خوب چه بد به بزرگی خودتون ببخشید
من این رشته های محبت را پاره می کنم شاید ......
گره خورد و به هم نزدیک تر شدیم